تا دیـــدهٔ دل بـر قدِ رعنـایِ تـو افتـاد شعری شدم و جاریِ راهنگِ کبــودم آواره و بی خوابِ تـوأَم در دلِ این شهر شب را به سحر درطلبت مـویــه نمـودم دربیتِ غزل ها ز تـو گفتــم به رقیبان فارغ ز تــو یک شب به سلامت نغنـودم در پایِ تو من عمر بدادم که تـو باشی بـاز آ به فـدایِ تــو همه بـود و نبـودم "وامق کبودراهنگی" وامق کبودراهنگی منبع
درباره این سایت