بيـا يك شب ، نقاب از چهره بردار
منم هر شب ، به رؤیایت گرفتـار
من و مهرِ تـو و ، جامی محبَّت
که بی مهرِ تو دنیایـم ، شود تار
دراین شبهای تنهایی کسی نیست
که لبریـزم کند ، از مهرِ دلدار
خمار و خستـهٔ یک جام هستـــم
کجا ساقی ، کجا باده ، کجا یـار!
ز هجرانت سراپـا ، آتشم من
بیا و آتشینـم کن ، به ديـــدار
بيــا امشب سرِ بالينِ اين پیـر
طبيبی باش بــر این قلبِ بیمـار
دلم شورِ تو را دارد . بیـایی.
چه شیرین میشود، باتو وَیک تـار
به یـادِ چشمِ تـــو ، چشمانِ وامق
تو را می جویـد از ابیاتِ اشعار
"وامق كبودراهنگی"
درباره این سایت